زمستون
سه شنبه 20 دی 1390 03:33 ب.ظ
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون
گلهای کاغذی داری تو گلدون
تو عاشق نبودی ببینی تلخ روزای جدایی
چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 20 دی 1390 03:36 ب.ظ
یلدا مبارک
چهارشنبه 30 آذر 1390 04:46 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 آذر 1390 05:21 ب.ظ
-
یکشنبه 29 آبان 1390 02:38 ب.ظ
همه می گفتند به هم خیلی میان. با هم مچ هستن.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
10 آبان ماه
سه شنبه 10 آبان 1390 03:38 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
یاد یار مهربان آید همی
پنجشنبه 14 مهر 1390 12:25 ب.ظ
ای عشق دانمت كه چه ها میكنی مـــــــــرا
فارغ ز عقل و روی و ریا میكنی مــــــــرا
ای عشق با غروب شفق هــــــای روشنت
ســـــر ســــبز و جــاودانه دوا میكنی مرا
ای نو بهــــــارِ خــــاطره هــــای جوانیم
آری، اســیر خــــــاطره هـــا میكنی مــرا
ای جلوه ی طـراوت و ای روشنی صبح
هـــمواره پُرشــــكوه و صفا میكنی مـــرا
ای شـــــهسوار خلوت شب هــای تار من
در كام ابـــــر تیره رهـــــــا میكنی مـــرا
پروانگان ِ مست به
دَور ِتو ســـــــوختیم
گفتی به رســـم خویش فنا میكنی مــــرا
گشـته شهید خنجرت، ای عشق این رفیع ای آشــــنا چه خوب صــدا میكنی مــرا
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 مهر 1390 01:00 ب.ظ
پاییز
دوشنبه 11 مهر 1390 12:39 ب.ظ
امروز که 11 روز از مهر میگذره بالاخره بوی پاییز رو حس کردم.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
نو بهار
چهارشنبه 24 فروردین 1390 02:50 ب.ظ
زمستان کوله بارش را بست و بهار امسال هم مثل همه ی بهارهای سکرآور از گرد راه رسید.
نمیدانم از این روزهای خود چه بگویم که حق مطلب را ادا کرده باشم!! شاید باید گونه ای دیگر میشد و من همان بودم که باید. شاید نیز بیهوده فکرم را به سنگ میکوبم تا دلایلی بیابم.
آنچه که اهمیت دارد اینست که زندگی جریان داشته و خواهد داشت و هرگز حتا در سختترین شرایط نیز از حرکت باز نمی ایستد. پس ای کاش ما انسانها نیز جنگیدن با رکود و افسردگی را بیاموزیم. در روزگار آسودگی دستی بگیریم و در تنگناهای روزگار امید را از یاد نبریم.
بهار با نسیم خنک و شفافی برگهای سبز درختانش که چشم را می نوازد نوید روزهای تلخ و شیرین آینده را می دهد و خداوند منتظر نشسته تا زیبایی را در مخلوقات زمینی اش نظاره کند.
بهار نو مبارک.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تکِ دلی که گم شد!
چهارشنبه 30 تیر 1389 11:59 ق.ظ
دوباره در سکوت و خلوت اسرار آمیز شب، یادها چون سربازانی راست قامت که هیچ از طراوت و جوانیشان کم نشده، در مقابل چشمان بی فروغم شروع به رژه رفتن می کنند و خواب را از من می ربایند.غلت می خورم و به پهلوی چپ می خوابم. روبرویم دیوار است. پلکهایم را روی هم می گذارم تا بهتر ببینمشان.تمام تصاویر ذهنیم واضح و پر رنگند؛ بدون ذره ای خش!پسرک را می بینم که با برادرم در رودخانه آبتنی میکنند. موهای سرش خیس شده و به سرش چسبیده و چهره اش را نمکین تر کرده. تصویر بعدی هم پسرک است! در خانه شان در حال پاستور بازی چهار نفره هستیم. پسرک کنارم نشسته در حالی که همیشه موقع انداختن تک، خدا خدا می کردم رو بروی من بنشیند و یار من باشد! اما انگار نشدنی بود. کاش لا اقل خارج از بازی نیز کنار هم بودیم نه روبروی هم!!
این روزها در حال تصمیم گرفتن هستم. تصمیمی که آینده ام را تحت الشعاع قرار خواهد داد. خیلی دلم می خواست با تو مشورت کنم. دلم می خواست کمکم کنی تا بهتر انتخاب کنم. اما دلم نیامد در این روزها که برایت پر از شادیست با حضور بی موقعم در ذهنت تشویش ایجاد کنم. گفتم نکند لحظه های پر شورت را آلوده ی غم کنم. پس بی خبرت می گذارم تا روزی باد خبر را آرام در گوشت زمزمه کند و تو دعای خیرت را بدرقه ی راه پیش رویم کنی. آری از قلب بخشنده ی تو بی تردید برخواهد آمد که این بزرگترین هدیه را به من ارزانی کند...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 15 شهریور 1389 11:08 ق.ظ
رویای تو
دوشنبه 31 خرداد 1389 07:47 ب.ظ
لحظه ها و روزها بی حظور تو می گذرند و چه تلخ سپری می شوند. چه آرزوها برای آینده داشتیم و چه تاریك و بی لبخند رقم خورد! دیشب رویای شیرین نوجوانیمان را دیدم. تو را دیدم كه در سكوت و خلوت خانه ی آقا انگار به دنبال كسی می گشتی. از این طرف به آن طرف. و من با دیدن تو سرشار از شادی شدم. خواستم به دنبالت روانه شوم اما ناگهان دستی بزرگ مانعم شد. با تمام قدرتم تقلا كردم و دویدم. از پله ها بالا رفتم، اتاقها را گشتم ولی نبودی! كجا بودی؟ یك آن به یاد پشت بام خانه افتادم.انگار وزنه بر پاهایم بسته بودند. به هر سختی از نردبان بالا رفتم و سرانجام پیدایت كردم. چه زیبا و مغرور در حالی كه نسیم لباسهایت را تكان می داد به روبه رو خیره شده بودی و من در آرزوی این بودم كه ای كاش رویا نمی دیدم! آری یأس به خوابم نیز خزیده بود...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 31 خرداد 1389 07:52 ب.ظ
برای آخرین بار
دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 09:31 ب.ظ
توی اتاق نشستم و دارم مثلا متن ترجمه میکنم، در حالی که بی فایده است و تمرکز ندارم.
شروع میکنم به زمزمهی ترانههای غمگین : سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی... دلم بیشتر میگیره.یاد تقویمای کوچیکی میافتم که 3،4 سال پیش بعضی اتفاقای زندگیم رو توش با علامت مشخص میکردم.خوب که نگاه میکنم میبینم روزهایی که با پسرک تلفنی حرف زده بودم یا اس ام اس داده بودیم رو با شکل قلب (یعنی 5 وارونه) علامت گذاری کردم. روز تولدش رو نوشتم و با دیدن اینها و زنده شدن خاطرهی اون سالها بغض سنگینم شکست و اشکهام مثل بارون بهار باریدن گرفت. مامان میاد تو اتاق و من رو در حال گریه کردن میبینه. بی هیچ سوال و جوابی خودش پی میبره که از دلتنگی برای پسرک دارم میمیرم.آهی میکشه و میگه ای کاش اون روزها میگفتی دلیل نه گفتنت به پسرک چیه. ای کاش حماقت نمیکردی. با حرفهای مامان اشکهام با سرعت بیشتری جاری میشن. میگه تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و همهچی رو بهش بگم. شاید اینجوری بهتر باشه. هم تو آروم میگیری، هم اون ازت کینه به دل نمیگیره و می بخشت. پا شم تا کسی خونه نیست بهش زنگ بزنم. با تردید میگم صبر کن مامان! مطمئنی کار درستیه؟ میگه به نظرم اینجوری برای همه بهتر باشه. در حالی که قلبم داره از جا کنده میشه، مامان گوشی رو برمیداره. میگه شمارهش رو بلدی؟ می گم آره بگیر0912000 ، بعد از چند تا بوق، صدای آشنایی که مدتهاست به گوشم نرسیده، می گه الو بفرمایید... ، سعی میکنم بفهمم داره چی میگه اما ولومش بالا و پایین میشه. مامان براش توضیح میده همه چیزو و اون با دلی پر میگه چرا حالا میگید بهم؟ من حالا چه کار می تونم بکنم؟ خوب می فهمم که شوکه شده و دلش میخواد زمان به عقب برگرده تا بتونه کاری بکنه.اما افسوس که محاله. دلم برای هر دو مون میسوزه. اما چه فایده؟ میگه باور نمیکنم اینقدر مسخره زندگیم خراب شده باشه! مامانم گوشی رو میده بهم که باهاش حرف بزنم اما من توانشو ندارم. میگم نمیتونم مامان. اصرار میکنه. گوشی رو میگیرم و میگم سلام. وقتی صداش توی گوشم میپیچه میخوام فریاد بزنم. خدایا چقدر دوستش دارم و جقدر بد سرانجامم. خدایا بهم قدرت بده. دلم میخواد تا ابد این لحظه تکرار بشه.
پسرک: خوش میگذره؟
من:نه
پسرک: الان که دارم باهان حرف میزنم تنم داره میلرزه.
من:...
پسرک:چرا چند ماه پیش اینا رو نگفتی؟ چرا اون موقع که التماست میکردم نگفتی؟
من: نتونستم بگم.
پسرک: تو که ادعات گوش فلکو کر کرده بود داری این حرفا رو میزنی؟
من: آره راست میگی اما فقط ادعا بود نه چیز دیگهای.
وسط حرفامون گریهم گرفت.مامان گوشیو ازم گرفت و خودش حرف زد باهاش. حرفای قشنگ و حاکی از درد پسرک رو کمابیش میشنیدم و میلرزیدم.فشارم افتاده بود.آب قندی رو که مامان برام درست کرده بود رو خوردم و آروم آروم گریه میکردم.
مامان: من خیلی سرزنشش کردم. اما دیگه کار از کار گذشته.سرنوشت این جوری خواسته، حالا شما هم باید سعی کنید فراموش کنید و به زندگیتون بچسبید.
بعد از چند دقیقه پسرک از مامان خواست که گوشی رو بده به من.
پسرک: حالت خوبه؟
من: نه.
بارها خواستم باز بهت زنگ بزنم اما گفتم چه فایده وقتی جواب نمیدی و این همه
کوچیکم میکنی؟!
من: اون حرفا مال من نبود.مجبور بودم تو رو از خودم برونم. اون اس ام اس رو من ننوشته
بودم فقط برات فوروارد کردم.و اون روز همش گریه کردم.
پسرک: دلم نمیخواد باهات خداحافظی کنم.میخوام تا ابد باهات حرف بزنم.
من: منم همینطور.
پسرک: زندگیتو بکن.همه چیو فراموش کن. میتونی؟
من: نه.
پسرک میخنده اما خنده ی عصبی.
پسرک: عروسیم میای؟
من:آره حتما.
پسرک:خوشحال میشی؟
من: نه
پسرک: خوشحال باش دیگه
من: خوب هم خوشحالم هم غمگین
پسرک: هر خواستگاری اومد که خواستی قبول کنی به من میگی؟
من: باید بگم؟
پسرک: من میخوام که خوشبخت شی
من: هر چی تو بگی. باشه.
من: این قضیه پیش خودمون میمونه؟
پسرک: سعی میکنم اما قول نمیدم.
من: می دونم سخته .اگه خیلی غیر قابل تحمل بود برات به خودم زنگ بزن و درد دل کن.
پسرک: دوستت دارم مثل یه خواهر اما میدونی که دارم دروغ میگم.
من: منم همین طور.
پسرک: امیدوارم خوشبخت بشی
من: تو هم.
گوشی رو میذارم و در حالی که آروم گرفتم به خودم میگم بی شک من لایق اون نبودم،
وگرنه از هم جدا نمی شدیم.
از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش ؟
از نسیمی که پیام آور توست ؟
از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟
از خدائی که خودش می داند
عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند؟
زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
دکتر شریعتی
دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 10:20 ب.ظ
today
دوشنبه 3 اسفند 1388 10:10 ب.ظ
خسته از راه رسیدم.کلید رو در میارم و میندازم تو قفل با چرخش دستم در باز میشه.خونه تو سکوت و تاریکی فرو رفته. چراغها رو روشن نمیکنم. یه راست میرم تو اتاق و لباسهامو عوض میکنم.ناخودآگاه انگشتم کلید پاور کیس رو فشار میده. تا بخواد سیستم بالا بیاد میرم تو آشپزخونه. سماور خاموشه و حتا یه چیکه آب هم توش نیست! با اعتراض میگم مامان ن ن... و زود یادم میفته که هیچ کس خونه نیست!سماور رو پر میکنم از آب و روشنش میکنم. بر میگردم به اتاق و میشینم پشت کامپیوتر. آهنگ علیرضا افتخاری رو میذارم... آه ای صبا چون تو مدهوشم من خود فراموشم من خانه بر دوشم من خانه بر دوش... حالم گرفته میشه. آهنگو عوض میکنم و این بار شکیلا میذارم: مینویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد...!! تازه دوزاریم میفته که دلم باز لج کرده و میخواد که نسازه!میخواد آبغوره بگیره، شروع میکنم به نصیحت کردنش که تا کی میخوای لمس بمونی؟ تا کی میخوای پنجره رو روی خودت ببندی و بگی من ترک دنیا کردم؟ تا کی میخوای مثل پیر زنها بی تحرک و بهونه گیر بمونی؟ بهش اخم میکنم داد میزنم که :بمون تو این غمخونه تا بپوسی! دلم ساکت تر از همیشه میره و یه گوشه کز میکنه.چشمهای معصومش رو به زمین میدوزه و ریز ریز آب میشه. پشیمون میشم!به خودم میگم بس نیست این همه سال عذابش دادی و اسیرش کردی؟ بس نیست این همه شکنجهش کردی؟این همه با حماقتهات گوشه گیرش کردی؟ از خودم خجالت میکشم! میرم میشینم کنارش و اشکاشو پاک میکنم. بهش قول میدم که دیگه اذیتش نکنم و سرش داد نزنم. نگاهم میکنه در حالیکه تو نگاهش تردید موج میزنه!
همین جور که با افکار و احساسات خودم درگیرم یه دفعه با صدای باز شدن در به خودم میام. مامانه. میاد می شینه تو اتاق و تعریف میکنه که کجا بوده و از صبح، چه اتفاقاتی افتاده. جوجو هم امروز از طرف مدرسه رفته یزد. مسافرت رفتن با هم سن و سالهای آدم لحظات خاطره انگیزی رو رقم میزنه. مطمئنم که یکی از بهترین سفرهای زندگیش میشه.
دارم کتاب خسی در میقات رو میخونم این روزها که یه سفرنامه است؛ سفر آل احمد به مکه.جالبه.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اسفند 1388 02:40 ب.ظ
حریم خصوصی
پنجشنبه 29 بهمن 1388 04:58 ب.ظ
ساعت 1 نصف شبه.رو تخت دراز کشیدم و کتاب سه تار آل احمد رو گذاشتم کنارم تا شروع به خوندنش کنم اما رادیو جوان نذاشت! موضوع برنامه حریم خصوصی بود.هر کسی زنگ میزد و یه جوری از اطرافیانی که مزاحم حریم خصوصیش میشن گله میکرد. به خودم فکر کردم؛ به خودمون. به این که یه روزگاری گله داشتم که چرا مثلا مامان یا آقا داداش همیشه مزاحم حریم خصوصیم میشن و من نمیتونم کاری رو که میخوام با خیال راحت انجام بدم! مثلا اگه میخوام تلویزیون نگاه کنم یا کتاب غیر درسی بخونم باید مامان دائم صداش تو گوشم زنگ بزنه که پاشو برو درستو بخون! چرا فکر میکنه من یه عروسک کوکیام و چند دقیقه یکبار با صوت گوشنوازش میخواد کوکم کنه؟ چرا جرات ندارم گاهی دو قطره اشک بریزم و یا تو حال و هوای خودم باشم و اگه این طور شه باید توسط آقا داداش سین جیم بشم؟ واقعا چرا؟
از اون روزها سالها گذشته و هنوز که هنوزه تو این خونه، رسم به همین منواله با این تفاوت که به این گروه کاوشگر، افراد دیگهای هم اضافه شده! مثلا این روزا بابا رو میبینی که میاد تو اتاق من و جوجو و اگه ما در حال تماشای فیلم یا سرچ در نت یا گفتگو یا ... باشیم، غر میزنه که پاشید پاشید بسه دیگه و ما هم یه جورایی مجبور میشیم که پاشیم و به یه کار دیگه مشغول شیم تا بابا حواسش به یه کار دیگه گرم شه و ما هم دوباره به کارمون مشغول شیم! یا اصلا چرا راه دور بریم؟ یکی از اعضای جدید این کادر کنجکاو، خود من هستم که مثلا اگه جوجو داره آهنگ گوش میده، بهش میگم که:"چرا آهنگ گوش میدی؟ بیا کتاب بخون یا... و خلاصه که ضرب المثل:" اگه زورت به سنگ نمیرسه تو سایهاش بشین"، در مورد ما بدجوری صدق میکنه تا حدی که نه تنها به این شیوهی زندگی عادت کردیم بلکه خودمون هم اونو تو رفتارهامون پیاده میکنیم، بعد از اون طرف به همدیگه غر میزنیم که چرا انقدر امر و نهی میکنی؟؟! بععععله اینو بهش میگن انعطاف پذیری در حد کش شلوار!!!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
یه جور دیگه میشم
دوشنبه 12 بهمن 1388 11:49 ب.ظ
ین روزا همه جا حرف از خوشه و یارانه است! الكی الكی برداشتن خوشه خوشهمون كردن رفتیم! از این به بعد دیگه هركی خواست زن بگیره یا شوهر كنه اول آمار طرف رو درمیاره كه خوشهاش چنده و بعد تصمیمشو میگیره! دیگه هم لازم نیست بره تحقیق كنه و دردسر بكشه تا معامله جوش بخوره یا شاید هم نخوره! اصلا شاید یه قانون گذاشتند كه یه آرم مشخص كنندهی خوشهمون رو بچسبونیم به خودمون و تو ملأ عام ظاهر شیم تا 3 طبقهی مختلف از هم تفكیك شن.خدا كنه فقط طرح زوج و فرد(فقیر و غنی)راه نندازن یه وقت! نمیدونم به هر حال یه بلایی سرمون میاد دیگه!بالاتر از سیاهی كه رنگی نیست! كی میدونه شایدم این طرحِ شیك، مثل توپ صدا كرد و همه كشورها اومدن این روش رو پیاده كردن!!بالاخره ایرانی جماعت شلغم نیست كه همیشه از این و اون تقلید كنه یه وقتهایی هم طرح میریزه همچین هلو!!! خلاصه كه دل تو دل مردم نمونده زودتر بفهمن این طرح اونا رو به كجا میكشونه و بالاخره تكلیفشون چی میشه!
راستی این آشپزباشی هم شد فیلم؟ برداشتن از بازیگرای مشهور و حرفهای استفاده كردن اما فیلم نامه رو معلوم نیست از كدوم جوی آبی پیدا كردن! من كه هر چی نگاه كردم جز دعواهای تكراری و كُركُری خوندن چیزی ازش نفهمیدم! بگذریم...
دیگه خسته شدم از ناامیدی و زانوی غم بغل كردن! دیگه نمیخوام انرژی منفی بفرستم و دریافت كنم! دیگه نمیخوام به گذشته فكر كنم. میخوام با شرایطم سازگاری كنم.میخوام بقیهی زندگیمو فارغ از دلخستگیهای گذشته سپری كنم.میخوام به خودم و بقیه نشون بدم كه زندگیم برام ارزش داره و دیگه نمیذارم كسی خرابش كنه! با همهی توانم زندگیمو از نو میسازم.
بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم
فلك را سقف بشكافیم و طرحی نو در اندازیم
اگر غم لشكر انگیزد كه خون عاشقان ریزد
من و ساقی بدو تازیم و بنیادش بر اندازیم
امروز آخرین امتحانمو دادم. بالاخره این ترم هم تموم شد.میمونه یه ترم دیگه كه اونم اگه خدا بخواد بگذرونم و درس رو واسه یه سال تعطیل كنم.خیلی فكرها دارم تو سرم كه باید عملیشون كنم. تازه اول راهه. امیدوارم برعكس زندگی شخصیم زندگی حرفهای خوبی پیش رو داشته باشم.خدایا دستمو رها نكن تو این بیقولهی روزگار.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 3 اسفند 1388 06:15 ب.ظ
اعتراف
جمعه 2 بهمن 1388 06:22 ب.ظ
من تو زندگیم اشتباه زیادی كردم! نادونی و سادگی بیش از حد من باعث شد امروز به عزای آیندهی تباهی كه منتظرش نیستم و در انتظارمه بنشینم! زندگی آرومی داشتیم، اونقدر آروم كه هیچ تصورش رو هم نمیكردم كه این همه ماجرا تو زندگی گریبانگیرم بشه! و روزهایی چنین پر التهاب رو بگذرونم. اما از حقیقت راه گریزی نیست... چه بخوای چه نخوای باید وایسی و شاهد خیلی چیزا كه ذره ذره ذوبت میكنن باشی. باید اونقدر صبر كنی وغمها رو به دوش بكشی تا دوباره به زندگی عادی برگردی. تازه اگه لطف خدا حامیت بشه!وگرنه كه كلا نابودی! امروز من خیلی چیزها رو از دست دادم، خیلی از باارزشترین موهبتهایی رو كه برام حكم الماس رو داشتند و حالا كه از دست دادمشون میفهمم چقدر برام عزیز بودن! اما بازم خدا رو شكرگزارم. میدونی وقتی آدم دست محبت خدا رو روی سرش احساس میكنه، آرامش به قلبش برمیگرده. امروز هم عزا دارم و هم خوشحالم. امروز از بخت بدم گله میكنم و از خدام ممنونم. دلم برای خیلی ها تنگ شده واسه پسری كه روزگاری صمیمانه عاشقم بود. و چقدر برای رام كردن من صبوری كرد و توهین شنید! چقدر خالصانه دوستم داشت و با نرمترین زبون ازم خواست كه بپذیرمش! هر بهونهای میگرفتم تسلیم نمیشد و سرسختانه سر تصمیمش موندهبود. و من چه احمقانه و ساده لوحانه اونو كه بیمهابا دوستش داشتم از زندگی خودم جدا كردم. دلم برای شنیدن صداش تنگ شده، برای حظورش، آه كه حسرت تا ابد بر دلم میمونه...
روزی كه اون اس ام اس لعنتی رو براش فرستادم تا برای همیشه بره دنبال زندگیش، پر از اندوه بودم و حتم داشتم كه تا ابد حسرت خواهم خورد.اما كاری از دستم بر نمیومد!!قلبم هم با اون اس ام اس رفت و از اون به بعد دیگه شادی توی زندگیم رنگ نداره!اون روز شوم همهی زندگیمو به آتیش كشوند!میترسم از اینكه نگاهمون دوباره به هم گره بخوره!میترسم آهش بگیره و نابودم كنه.میترسم ازم نگذره.میترسم منو نبخشه.باید كاری بكنم!باید راهی باشه.باید بهش توضیح بدم...
دیدگاه ها : نظرات دوستان
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 09:34 ب.ظ
هجوم غم
پنجشنبه 17 دی 1388 12:15 ق.ظ
هر روز با خودم كلنجار میرم و گذشتهام رو مرور میكنم.ریز به ریز لحظات گذشته رو از ذهن میگذرونم و دائم خاطراتم رو نشخوار میكنم.به تلخی روزهای حال و آیندهام فكر میكنم و مثل همیشه به ته خط میرسم.آره اینجایی كه من ایستادم ته خطِ!
خندهام میگیره از اینكه تو معادلهی زندگی،سادگی هرگز با سعادت برابر نیست!میرم جلوی آینه میایستم... تو اوج جوونیم چه زود به پیری رسیدم!!با خودم میگم حالا وقت پس دادن تاوان سادگیمه! و تاوان سادگیم تباهی روزگارمه! سردی لحظههام تنمو میلرزونه... احساس میكنم زندگی خیلی پوچه و در همین حین به این فكر میكنم كه زندگی برای خیلی از آدما پر از معنا است و این تناقض تا ابد،آزارم میده!
زندگی شكست خوردهی من،حالا معلم سختگیری شده كه هر روز و هر ساعت،منو به فلك میبنده تا مبادا لحظهای فراموش كنم كه چقدر بینوا شدم و مبادا لحظهای چشمم رو به فردایی روشن بدوزم. قلبم از حسرت شكوه از دست رفتهی روزگارم هر آن پاره پاره میشه. امیدم مرگه اما نوبتم نیست؟!
آه كه تقدیر چه بی رحمانه برایم رقم خورد!آه كه چه روزگار شومی را از سر میگذرانم!
كاش راه رهایی وجود داشت.كاش میتوانستم گذشتهام را مثل مشقهای كودكیام با پاككن از صفحهی زندگیام پاك كنم و رنج را بزدایم!اما چه كنم كه مجبورم خط شرم و حسرت و اندوه به رویش بكشم تا جهت انتخاب ادامهی راهم را مشخص كنم،و تا فریاد بزنم كه از گذشتهام بیزارم! از حماقتم بیزارم! از سكوت ویرانگرم بیزارم!
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389 09:38 ب.ظ
تبلیغات 